روزی یکی از دوستانم که سالها در زمینه مشاوره و کوچینگ خانواده فعالیت میکرد، به دفترم آمد و گفت که برای کارش یک سایت میخواهد.
آن روزها نگاه من به طراحی سایت بیشتر از جنس طراحی بود. چند قالب آماده و نمونه سایت به او نشان دادم و گفتم ببینیم کدام سبک را بیشتر میپسندی.
او شروع کرد به نگاه کردن به صفحه مانیتور.
چند دقیقه گذشت.
من منتظر بودم یکی از قالبها را انتخاب کند، اما او فقط به صفحه نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.
بالاخره از او پرسیدم:
«خب، کدام قالب را بیشتر میپسندی؟»
با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
«من از اینها چیزی متوجه نشدم!»
گفتم:
«خب، قرار نیست همین متنها و تصاویر آزمایشی روی سایت شما باشد. باید اطلاعات و محتوای کسبوکار خودت را جایگزین اینها کنی.»
گفت:
«یعنی چه چیزی بگذارم؟»
تازه آنجا بود که متوجه شدم مسئله اصلاً انتخاب قالب سایت نیست.
او نمیدانست چه چیزی باید روی سایتش بگوید.
شروع کرد برایم توضیح دادن که وقتی یک نفر با او تماس میگیرد، ابتدا چه سؤالاتی از او میپرسد، چطور درباره مشکلش صحبت میکند، در چه مرحلهای به او مشاوره میدهد، چه چیزهایی باعث میشود یک مراجعهکننده به او اعتماد کند و معمولاً چه کسانی در نهایت به مشتری او تبدیل میشوند.
من هم به جای اینکه دوباره قالبهای سایت را به او نشان بدهم، شروع کردم به نوشتن همین چیزهایی که داشت برایم تعریف میکرد.
کمکم متوجه شدیم سایت او قرار نیست فقط چند صفحه با یک ظاهر زیبا باشد.
سایت باید همان مسیر گفتوگویی را که خودش با یک مراجعهکننده طی میکرد، به شکلی دیگر در اختیار مخاطب قرار میداد.
اول باید مخاطب بفهمد اینجا چه خدمتی ارائه میشود.
بعد باید بتواند مسئله خودش را در محتوای سایت پیدا کند.
سپس باید با روش کار او آشنا شود، پاسخ سؤالاتش را بگیرد، اعتماد کند و در نهایت بداند اگر بخواهد ادامه دهد، چه کاری باید انجام دهد.
آن روز برای من یک نکته مهم روشن شد:
مشکل بسیاری از صفحات وب، قبل از اینکه مشکل طراحی باشد، مشکل معماری است.
معماری صفحه یا Page Architecture یعنی مشخص کنیم یک صفحه وب چه ساختاری داشته باشد، چه اطلاعاتی در آن قرار بگیرد و این اطلاعات با چه ترتیبی به مخاطب ارائه شوند.
در معماری صفحه، قبل از اینکه درباره رنگ، تصویر، فونت یا انیمیشن تصمیم بگیریم، باید به سؤالهای مهمتری پاسخ دهیم:
به زبان سادهتر:
معماری صفحه یعنی طراحی منطق صفحه، قبل از طراحی ظاهر آن.
قالب آماده لزوماً چیز بدی نیست.
قالب میتواند سرعت طراحی و هزینه اجرای سایت را کاهش دهد و برای بسیاری از پروژهها انتخاب مناسبی باشد.
اما یک سؤال مهم وجود دارد:
آیا کسبوکار شما باید خودش را با قالب تطبیق دهد یا قالب باید متناسب با نیاز کسبوکار طراحی شود؟
فرض کنید برای یک مشاور خانواده، یک شرکت صنعتی، یک رستوران و یک کانون تبلیغاتی یک قالب مشابه داشته باشیم.
ممکن است از نظر ظاهری زیبا باشد، اما محتوای مورد نیاز این چهار کسبوکار یکسان نیست.
مخاطب آنها متفاوت است.
سؤالاتشان متفاوت است.
فرایند تصمیمگیریشان متفاوت است.
و در نتیجه، معماری صفحات آنها نیز باید متفاوت باشد.
قبل از طراحی یک صفحه باید بدانیم چه کسی قرار است آن را ببیند.
برای مثال، مخاطبی که وارد صفحه «طراحی سایت» یک کانون تبلیغاتی میشود ممکن است مدیر یک شرکت باشد که قبلاً یک سایت داشته اما نتیجه مطلوبی نگرفته است.
او احتمالاً فقط نمیخواهد بداند:
«سایت شما چند صفحه دارد؟»
ممکن است سؤالهای مهمتری داشته باشد:
اگر این سؤالات را بشناسیم، ساختار صفحه نیز تغییر میکند.
بنابراین:
شناخت مخاطب، یکی از پایههای معماری صفحه است.
یک صفحه وب نباید صرفاً مجموعهای از متن، عکس و دکمه باشد.
باید بدانیم این صفحه قرار است چه کاری انجام دهد.
برای مثال هدف صفحه میتواند:
باشد.
وقتی هدف مشخص شد، انتخاب بخشهای صفحه نیز سادهتر میشود.
مثلاً اگر هدف صفحه معرفی یک خدمت است، احتمالاً مخاطب نیاز دارد بداند این خدمت چیست، چه مسئلهای را حل میکند، چگونه انجام میشود، چه نتیجهای دارد و چگونه میتواند آن را دریافت کند.
پس بخشهای صفحه باید در خدمت همین هدف قرار بگیرند.
به یک گفتوگوی واقعی با مشتری فکر کنید.
معمولاً مشتری از همان جمله اول قرارداد نمیبندد.
ابتدا درباره مسئلهاش صحبت میکند، سؤال میپرسد، توضیح میخواهد، اعتماد میکند و بعد تصمیم میگیرد.
یک صفحه خوب نیز میتواند چنین مسیری داشته باشد:
آشنایی → درک مسئله → ارائه راهکار → ایجاد اعتماد → تصمیم → اقدام
برای مثال، معماری یک صفحه خدمات طراحی سایت میتواند چنین باشد:
ما چه کاری انجام میدهیم؟
چرا بسیاری از سایتها با وجود طراحی مناسب نتیجه مطلوبی ایجاد نمیکنند؟
ما طراحی سایت را چگونه انجام میدهیم؟
مراحل همکاری چگونه است؟
چه تجربهای در این زمینه داریم؟
مخاطب چه سؤالاتی ممکن است داشته باشد؟
اگر این خدمت برای شما مناسب است، قدم بعدی چیست؟
این ساختار بهمراتب بیشتر از قرار دادن چند بخش زیبا در کنار یکدیگر به تجربه کاربر کمک میکند.
فرض کنید تصمیم گرفتهایم یک صفحه شامل این بخشها باشد:
معرفی → مسئله → راهکار → نمونهکار → فرایند همکاری → پرسشهای متداول → تماس
این تصمیم مربوط به معماری صفحه است.
حالا اینکه:
وارد مرحله طراحی بصری میشود.
به همین دلیل میتوان گفت:
معماری به صفحه میگوید چه باشد و چگونه پیش برود؛ طراحی بصری مشخص میکند چگونه دیده شود.
UX یا تجربه کاربری فقط به این معنا نیست که یک سایت زیبا و مدرن به نظر برسد.
اگر کاربر وارد صفحه شود و نداند:
تجربه کاربری چندان مناسبی نخواهد داشت.
معماری صفحه کمک میکند اطلاعات با یک ترتیب منطقی در اختیار کاربر قرار بگیرند.
در واقع، بخش مهمی از UX قبل از طراحی گرافیکی اتفاق میافتد.
معماری صفحه از نظر سئو نیز اهمیت دارد، اما نباید آن را با «چیدن کلمات کلیدی در صفحه» اشتباه گرفت.
ساختار مناسب عنوانها، محتوای مرتبط، لینکدهی داخلی، ارتباط منطقی میان بخشها و ارائه محتوای قابل فهم میتوانند به درک بهتر صفحه کمک کنند.
موتورهای جستوجو نیز باید بتوانند موضوع و ارتباط بخشهای مختلف سایت را درک کنند.
بنابراین بهتر است سئو را در پایان طراحی به صفحه اضافه نکنیم.
سئو باید از مرحله برنامهریزی محتوا و معماری صفحه در نظر گرفته شود.
خیر.
صفحه اصلی یک سایت وظیفهای متفاوت از صفحه خدمات دارد.
صفحه خدمات نیز با صفحه نمونهکار، مقاله یا Landing Page یکسان نیست.
برای مثال:
| صفحه | هدف |
|---|---|
| صفحه اصلی | معرفی برند و هدایت مخاطب |
| صفحه خدمات | معرفی خدمت و ایجاد سرنخ |
| نمونهکار | نمایش توانایی و ایجاد اعتماد |
| درباره ما | معرفی و اعتمادسازی |
| مقاله | پاسخ به یک نیاز اطلاعاتی |
| Landing Page | تمرکز بر یک اقدام مشخص |
| تماس با ما | ایجاد مسیر ارتباط |
ممکن است همه این صفحات از یک هویت بصری مشترک استفاده کنند، اما منطق و معماری آنها باید متناسب با هدفشان باشد.
اگر بخواهیم تجربهای را که در ابتدای این مقاله گفتیم خلاصه کنیم، مشکل آن دوست من این نبود که نمیتوانست یک قالب زیبا انتخاب کند.
او اصلاً نمیدانست چه چیزی باید در سایتش گفته شود و این اطلاعات باید چگونه به مخاطب ارائه شوند.
در واقع، آنچه در ذهن او وجود داشت، یک ساختار بود؛ اما این ساختار هنوز به صفحه وب تبدیل نشده بود.
او میدانست با یک مراجعهکننده چگونه صحبت کند.
ما باید کمک میکردیم همین تجربه به ساختار دیجیتال تبدیل شود.
این همان جایی است که Page Architecture اهمیت پیدا میکند.
در طراحی حرفهای سایت، بهتر است مسیر طراحی چیزی شبیه این باشد:
شناخت کسبوکار
↓
شناخت مخاطب
↓
شناخت نیاز و مسئله مخاطب
↓
تعیین هدف صفحه
↓
تعیین محتوا و ساختار
↓
معماری صفحه
↓
UX و طراحی مسیر کاربر
↓
طراحی بصری
↓
پیادهسازی سایت
در این روش، ظاهر صفحه نتیجه تصمیمهای قبلی است؛ نه اینکه تصمیمهای کسبوکار مجبور شوند خودشان را با یک قالب آماده هماهنگ کنند.
معماری صفحه یعنی قبل از اینکه بپرسیم:
«این صفحه را چطور زیبا طراحی کنیم؟»
ابتدا بپرسیم:
«این صفحه قرار است چه چیزی را، به چه کسی، با چه ترتیبی و برای رسیدن به چه هدفی ارائه کند؟»
گاهی بهترین نقطه شروع طراحی یک سایت، انتخاب قالب نیست.
گاهی باید ابتدا پای صحبت صاحب کسبوکار نشست و فهمید وقتی مشتری با او تماس میگیرد چه اتفاقی میافتد.
چه سؤالاتی مطرح میشود؟
چه چیزهایی برای مشتری مهم است؟
چه چیزی باعث اعتماد او میشود؟
و چه زمانی تصمیم میگیرد همکاری را شروع کند؟
بعد میتوان این تجربه را به زبان وب ترجمه کرد.
صفحه خوب فقط زیبا نیست؛ مسیر درستی برای فهمیدن و تصمیم گرفتن در اختیار مخاطب قرار میدهد.
و این، نقطه شروع معماری صفحه است.