سالها پیش، در دوران دانشگاه، در کلاس درس اخلاق، بحثی درباره دروغ در تبلیغات شکل گرفت. استاد کلاس، که روحانی بود، درباره تبلیغ و فروش یک محصول گفت:
«شما زمانی که میخواهید جنسی را بفروشید، حق ندارید بزرگنمایی کنید و یک معرکه دروغ راه بیندازید.»
با شنیدن این جمله، صدای اعتراض بسیاری از دانشجویان بلند شد:
«پس اصلاً نباید تجارت کرد!»
کلاس تمام شد، اما آن جمله در ذهن من ماند.
من با خودم فکر کردم اگر قرار باشد فروش و تبلیغات با دروغ و فریب همراه باشد، پس بهتر است اصلاً وارد این حوزه نشوم. تصمیم گرفتم مسیر خودم را ادامه بدهم و فقط یک برنامهنویس باشم.
سالها گذشت.
با کار سخت در حوزه برنامهنویسی امرار معاش کردم و پروژههای مختلفی انجام دادم. اما یک روز کسی از من پرسید:
«کارهای بزرگی که انجام دادهای چه سودی برای خودت داشته؟ الان چه داری؟»
این سؤال مرا به فکر فرو برد.
وقتی زندگی و مسیر کاری خودم را مرور کردم، به این نتیجه رسیدم که با وجود سالها کار، تجربه و انجام پروژههای مختلف، تقریباً هیچکس نمیدانست من چه تواناییهایی دارم و چه کارهایی میتوانم انجام دهم.
اما چرا؟
آیا مشکل از توانایی من بود؟
یا شاید مشکل این بود که کسی از تواناییهای من خبر نداشت؟
بعد شروع کردم با دوستان و اطرافیانم صحبت کردن؛ افرادی با تخصصها و شغلهای کاملاً متفاوت؛ از خیاط و فروشنده گرفته تا استاد دانشگاه.
جالب بود که بسیاری از آنها نیز با مسئله مشابهی روبهرو بودند.
افراد توانمندی بودند که محصول، دانش یا خدمتی ارزشمند داشتند، اما نمیتوانستند آن را بهدرستی معرفی کنند.
و همینجا بود که آن سؤال قدیمی دوباره به سراغم آمد:
این بار اما سؤال را از زاویه دیگری نگاه کردم.
اگر قرار باشد برای فروش یک محصول، درباره چیزی که وجود ندارد دروغ بگوییم، قطعاً این کار درست نیست.
اما اگر محصولی واقعاً ارزشمند باشد و ما بتوانیم ارزش واقعی آن را بهدرستی به دیگران معرفی کنیم، آیا این کار هم تبلیغات نادرست است؟
اگر یک پزشک متخصص، یک استاد دانشگاه، یک برنامهنویس توانمند، یک صنعتگر یا یک کسبوکار محصول خوبی داشته باشد، اما هیچکس از توانایی او خبر نداشته باشد، آیا معرفی کردن این توانایی به دیگران کار نادرستی است؟
سالها بعد، پس از تجربه در حوزه تجارت الکترونیک، کسبوکار و تبلیغات، به پاسخ متفاوتی رسیدم.
تبلیغات الزاماً دروغ گفتن نیست.
البته مرز میان «معرفی حرفهای» و «فریب» بسیار مهم است.
در این مقاله میخواهم آنچه را در طول این سالها درباره این مرز آموختهام با شما، خوانندگان گرامی، در میان بگذارم و درباره یک سؤال مهم صحبت کنم:
پاسخ این سؤال در کانون تبلیغات رویای آسمان آبی بله است.
با این حال، تبلیغات اثربخش اصولی دارد که باید آنها را شناخت، بهدرستی کنار یکدیگر قرار داد و بر اساس یک نقشه راهبردی اجرا کرد.
اجازه دهید با یک مثال شروع کنیم.
فردی محصولی در زمینه روانشناسی کاربردی، بر اساس تجربیات و دانش خود، تولید کرده است و حالا میخواهد آن را به بازار عرضه کند.
در اولین مرحله، زمانی که به سراغ یک متخصص تبلیغات میرود، ممکن است بگوید:
«برای من تبلیغی بساز که بتوانم این محصول را با سود بالا بفروشم.»
یک متخصص تبلیغات نباید خیلی سریع فقط مشخصات محصول را دریافت کند و با چند جمله اغراقآمیز و تصاویر هیجانانگیز، محتوای تبلیغاتی تولید کند.
پیش از هر چیز باید سؤالهای مهمتری پرسیده شود:
مخاطب این محصول چه کسی است؟
چه مسئلهای دارد؟
این محصول دقیقاً چه مشکلی را برای او حل میکند؟
چه ارزشی برای مخاطب ایجاد میکند؟
آیا ادعاهای مطرحشده درباره محصول قابل اثبات هستند؟
مخاطب چرا باید به این محصول اعتماد کند؟
و البته پرسشهای دیگری که به ماهیت محصول، بازار و هدف کسبوکار مربوط میشوند.
به بیان ساده، برای اینکه یک تبلیغ اثربخش داشته باشیم، بهتر است این مسیر را طی کنیم:
یافتن حقیقت ← استراتژی مبتنی بر حقیقت ← خلاقیت
یافتن حقیقت، زیربنای یک تبلیغ است.
اگر حقیقت را بهدرستی بشناسیم، وعدهای که در تبلیغ به مخاطب میدهیم میتواند بر پایه واقعیت شکل بگیرد؛ نه بر پایه اغراق و فریب.
برای مثال، اگر محصولی واقعاً یک ویژگی متمایز دارد، وظیفه تبلیغات این نیست که ویژگی دیگری برای آن اختراع کند.
وظیفه تبلیغات این است که آن ویژگی واقعی را پیدا کند، اهمیت آن را برای مخاطب توضیح دهد و به شکلی خلاقانه بیان کند.
اینجاست که خلاقیت در خدمت حقیقت قرار میگیرد.
در نگاه اسلامی، راستگویی و پایبندی به سخن و عهد، جایگاه مهمی دارد.
خداوند در سوره احزاب میفرماید:
«وَقُولُوا قَوْلًا سَدِيدًا»
یعنی سخنی استوار و درست بگویید.
اگر این اصل را در حوزه ارتباطات تجاری بهعنوان یک برداشت اخلاقی به کار ببریم، میتوان گفت تبلیغ نباید صرفاً برای اثرگذاری بیشتر، حقیقت را قربانی کند.
پیام تبلیغاتی باید:
درست، روشن، مسئولانه و متناسب با واقعیت باشد.
ممکن است در بعضی موارد، در کوتاهمدت چنین به نظر برسد.
وقتی یک کسبوکار به جای وعدههای بزرگ و غیرواقعی، صرفاً درباره ارزش واقعی محصول خود صحبت میکند، شاید در نگاه اول نتواند به اندازه تبلیغات اغراقآمیز توجه ایجاد کند.
اما یک تفاوت اساسی وجود دارد:
و اعتماد، یکی از مهمترین سرمایههای یک کسبوکار برای ساختن رابطه بلندمدت با مشتری است.
مشتری اگر آنچه را دریافت میکند با آنچه در تبلیغ به او وعده داده شده مطابقت داشته باشد، احتمال بیشتری دارد که دوباره خرید کند، برند را به دیگران معرفی کند و رابطه خود را با آن ادامه دهد.
بنابراین هدف تبلیغات حرفهای نباید صرفاً این باشد که:
«چگونه امروز بیشتر بفروشیم؟»
بلکه باید پرسید:
«چگونه امروز ارزش واقعی خود را درست معرفی کنیم تا بتوانیم فردا نیز اعتماد مشتری را حفظ کنیم؟»
اما یک نکته مهم وجود دارد
اگر یک محصول ارزشمند داشته باشیم اما نتوانیم ارزش آن را درست بیان کنیم، ممکن است مخاطب اصلاً متوجه مزیت آن نشود.
اینجاست که استراتژی و خلاقیت وارد میشوند.
یک تبلیغ خوب باید بتواند:
سپس:
آن حقیقت را به یک استراتژی ارتباطی تبدیل کند،
و در نهایت:
آن را با خلاقیت به مخاطب منتقل کند.
بنابراین میتوان این مسیر را چنین خلاصه کرد:
حقیقت → استراتژی → خلاقیت → ارتباط → اعتماد → نتیجه
و شاید این همان نقطهای باشد که اخلاق و اثربخشی تبلیغات، نه در مقابل یکدیگر، بلکه در کنار یکدیگر قرار میگیرند.
حالا اجازه دهید به اولین مرحله از مسیر تبلیغات اثربخش یعنی یافتن حقیقت بپردازیم.
اما حقیقت را چگونه پیدا کنیم؟
برای پاسخ به این سؤال، اجازه دهید همچنان از همان مثال محصول آموزشی در حوزه روانشناسی کاربردی استفاده کنیم.
به یاد دارم اولین سؤالی که از تولیدکننده این محصول پرسیدم این بود:
«این محصول را برای چه تولید کردی؟»
با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
«معلوم است؛ برای کسب درآمد.»
پاسخ او کاملاً درست بود.
همه ما برای کسب درآمد کار میکنیم. یک کسبوکار بدون درآمد پایدار نمیتواند به فعالیت خود ادامه دهد و حتی تیمی که در کنار آن فعالیت میکند نیز به درآمد مستمر نیاز دارد.
بنابراین کسب درآمد نهتنها اشکالی ندارد، بلکه یکی از اهداف طبیعی و ضروری هر کسبوکار است.
اما برای یک متخصص تبلیغات، این پاسخ نباید پایان گفتوگو باشد؛ بلکه باید شروع کشف حقیقت باشد.
در اینجا متخصص تبلیغات باید برای مدتی از نقش صرفاً «مجری تبلیغات» فاصله بگیرد و تا حدی در نقش یک کوچ حرفهای و مشاور کسبوکار ظاهر شود؛ یعنی با پرسشهای درست، به کارفرما کمک کند انگیزهها، تجربهها، ارزشها و قابلیتهای واقعی کسبوکار خود را بهتر ببیند.
بنابراین سؤال بعدی را پرسیدم:
«اما چرا این محصول را تولید کردی؟ راههای دیگری هم برای کسب درآمد وجود دارد که شاید حتی در ظاهر سادهتر باشند. چرا سراغ آنها نرفتی؟»
این بار پاسخ او بسیار جالب بود.
گفت:
«به دلیل مشکلی که خودم داشتم، سالهای زیادی در حوزه روانشناسی مطالعه کردم و با روانپزشکان و روانشناسان زیادی در ارتباط بودم. بارها شکست خوردم و حتی مشکلم هم حل نشد.
بعد از آخرین شکست، دوباره به تمام تجربهها و مطالعات گذشتهام فکر کردم. سعی کردم بر اساس چیزهایی که یاد گرفته بودم و تجربههایی که به دست آورده بودم، راه دیگری پیدا کنم و آینده بهتری برای خودم بسازم.
خوشبختانه موفق شدم.
بعد با خودم فکر کردم افرادی هستند که ممکن است مشکل مشابه من را داشته باشند. اگر من توانستهام از تجربهها و آموختههایم برای حل این مشکل استفاده کنم، شاید بتوانم به آنها هم کمک کنم.
بنابراین این محصول را تولید کردم؛ هم به آنها کمک میکنم و هم از این راه درآمد کسب میکنم.»
اینجا اتفاق مهمی افتاد.
ما از یک پاسخ ساده:
«برای کسب درآمد»
به یک حقیقت عمیقتر رسیدیم:
«من میخواهم به افرادی که با مشکلی مشابه تجربه من روبهرو هستند کمک کنم و در مقابل، از ارزشی که ایجاد میکنم درآمد کسب کنم.»
این فرد فقط یک «محصول آموزشی» نمیفروشد.
او در واقع دارد تجربه، دانش و راهحلی را که خودش در مسیر زندگی به دست آورده، به افرادی با مسئلهای مشابه ارائه میکند.
و همین کشف، مسیر تبلیغات را کاملاً تغییر میدهد.
تا قبل از این گفتوگو، میتوانستیم مخاطب را بسیار کلی تعریف کنیم:
«افرادی که به روانشناسی علاقه دارند.»
اما اکنون اطلاعات ارزشمندتری داریم.
مخاطب احتمالی ما کسی است که:
با مسئلهای مشابه تجربه تولیدکننده محصول روبهروست؛
احتمالاً راههای مختلفی را برای حل آن امتحان کرده است؛
ممکن است از نتیجه نگرفتن خسته یا ناامید شده باشد؛
به دنبال یک راهکار کاربردی است؛
و احتمالاً برای حل مسئله خود حاضر است هزینه کند.
این تفاوت بسیار مهم است.
چون حالا دیگر قرار نیست یک تبلیغ عمومی برای «همه علاقهمندان به روانشناسی» بسازیم.
ما باید با انسانی مشخص، با مسئلهای مشخص و نیاز مشخص صحبت کنیم.
اینجا یک متخصص تبلیغات حرفهای نباید متوقف شود.
حالا سؤالهای بعدی مطرح میشوند:
دقیقاً چه مشکلی را حل کردی؟
چگونه آن را حل کردی؟
چه چیزی در روش تو متفاوت است؟
چه شواهدی برای اثربخشی آن داری؟
این محصول برای چه کسانی مناسب نیست؟
مخاطب بعد از استفاده از محصول دقیقاً چه چیزی به دست میآورد؟
چه انتظاری نباید از این محصول داشته باشد؟
چرا باید به تو اعتماد کند؟
و شاید مهمتر از همه:
آیا چیزی که قرار است در تبلیغ به مخاطب وعده بدهیم، واقعاً همان چیزی است که محصول میتواند ارائه کند؟
در اینجا دوباره به نقطه اتصال حقیقت و اخلاق میرسیم.
اگر پاسخ این سؤالها روشن نباشد، هنوز برای ساخت تبلیغ آماده نیستیم.
تبلیغ را با محصول شروع نمیکنیم؛ با حقیقتی که پشت محصول وجود دارد شروع میکنیم.
محصول فقط چیزی است که به بازار عرضه میشود.
اما پشت آن ممکن است یک مسئله، یک تجربه، یک نیاز، یک تخصص، یک راهحل یا یک ارزش واقعی وجود داشته باشد.
وظیفه متخصص تبلیغات این است که آن حقیقت را پیدا کند، نه اینکه حقیقتی برای تبلیغ اختراع کند.
و این دقیقاً همان نقطهای است که مسیر ما از:
یافتن حقیقت
به
استراتژی مبتنی بر حقیقت
منتقل میشود.
کپی این مطلب با درج لینک و منبع بلامانع است